javahermarket

موضوعات مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان وبلاگ
صفحات اضافی
ابر برچسب ها
آمار و امكانات
آخرین بروزرسانی :
تعداد كل مطالب :
تعداد کل نویسندگان :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازید از وبلاگ :
  
تبلیغات
جستجو

پیوندهای روزانه
لینك دوستان
فروشگاه
نام محصول : کرم رومانتیک خانمها- تنگ کننده-ROMANTIK
تنگ کننده-ضد سوزش-ضد خارش-آنتی باکتریال افزایش فوق العاده شهوت این کرم مافوق حرفه ای محصول تایلند و تحت لیسانس بست پرستیژ لیدوکاین موجود در کرم باعث بی حسی موضعی بسیار کم ، تقویت قوای جنسی بالا، همراه با لذت فراوان می شود .
جهت خرید پستی کرم رومانتیک خانمها- تنگ کننده-ROMANTIK اینجا کلیک کنید

داستان کوتاه:چتر نجات شما را چه كسی می بندد؟!

چارلز پلوم یکی از خلبانان نیروی دریایی آمریکا در جنگ ویتنام بود. پس از 75 ماموریت جنگی هواپیمای او مورد اصابت یک موشک زمین به هوا قرار گرفت.

پلوم بیرون پرید و به اسارت دشمن درآمد. او دستگیر شد و شش سال در یکی از زندان های ویتنام کمونیست حبس شد.او از این مهلکه جان سالم به در برد و اکنون آنچه را که از آن تجربه کسب کرده است، تدریس می کند.

 

روزی پلوم و همسرش در رستورانی نشسته بودند، مردی به آنها نزدیک شد و گفت: تو پلوم هستی ! در نبرد هوایی کیتی هاوک جنگنده های ویتنامی را تعقیب کردی و سپس تو را زدند و سقوط کردی!

پلوم پرسید: تو از کجا این مطالب را می دانی؟

مرد پاسخ داد: من چتر نجات تو را بستم.

پلوم تعجب کرده بود و نفس در سینه اش حبس شده بود. مرد که با غرور مشتش را در هوا تکان می داد گفت که مطمئن بودم کار می کند.

پلوم حرف او را تایید کرد و گفت: مطمئنا کار کرده است چون اگر کار نمی کرد من الان اینجا نبودم.

آن شب پلوم از فکر آن مرد نخوابید.

او می گوید: خیلی مایلم بدانم او در لباس فرم نیروی دریایی چه شکلی بوده است. یک کلاه سفید، یک دستمال در پشت، و بندهای آویزان منگوله دار.

نمیدانم چند بار او را دیده ام و حتی به او یک سلام صبح بخیر یا چیزی مثل آن نگفته ام. فقط بخاطر اینکه من خلبان جنگنده بودم و او ملوان.

پلوم به ساعاتی فکر کرد که آن ملوان پشت یک میز چوبی طویل در سالن های زیر کشتی، با دقت چترها ترمیم کرده، آنها را تا می زده و با نگرانی سرنوشت کسی را که نمی شناخته رقم می زده است.

 

نوع مطلب : داستان کوتاه,مطالب,
نوشته شده در یکشنبه 14 شهریور 1389 توسط ehsan | لینك ثابت | نظرت شما ()
داستان کوتاه حکمت خدا

یک داستان زیبای واقعی که به ما می آموزد هیچ رویدادی بی دلیل نیست . کشیش تازه کار و همسرش برای نخستین ماموریت و خدمت خود کـه بازگشایی کلیسایی در حومه بروکلین ( شهر نیویورک ) بود در اوایل ماه کتبر وارد شهر شدند . زمانی که کلیسا را دیدند ، دلشان از شور و شوق آکنده بود . کلیسا کهنه و قدیمی بود و به تعمیرات زیادی نیاز داشت . دو نفری نشستند و برنامه ریزی کردند تا همه چیز برای شب کریسمس یعـنـی 24 دسامبر آماده شود . کمی بیش از دو ماه برای انجام کار ها وقت داشتند . کشیش و همسرش سخت مشغول کار شدند . دیوار ها را با کاغذ دیواری پوشاندند . جاهایی را که رنگ لازم داشت ، رنگ زدند و کار های دیگری را که باید می کردند ، انجام دادند . روز 18 دسامبر آنها از برنامه شان جلو بودند و کـارها تقریباً رو به پایان بود . روز 19 دسامبر باران تندی گرفت که دو روز ادامه داشت . روز 21 دسامبر پس از پایان بارندگی ، کشیش سری به کلیسا زد ، وقتی وارد تـالار کلیسا شد ، نزدیک بود قلب کشیش از کار بیافتد . سقف کلیسا چکه کـرده بود و در نتیجه بخش بزرگی از کاغذ دیواری به اندازه ای حدود 6 متر در 5/2 متر از روی دیوار جلویی و پشت میز موعظه کنده شده و سوراخ شده بود . کشیش در حالی که همه خاکروبه های کف زمین را پاک می کرد ، با خود اندیشید که چاره ای جز به عقب انداختن برنامه شب کریسمس ندارد . در راه بازگشت به خانه دید که یکی از فروشگاه های محلّه ، یک حـراج خیریه برگزار کرده است . کشیش از اتومبیلش پیاده شد و به سراغ حـراج رفت . در بین اجناس حراجی ، یک رومیزی بسیار زیبای شیری رنگ دستبافت دید که به طرز هنرمندانه ای روی آن کار شده بود . رنگ آمیزی اش عالی بود . در میانه رو میزی یک صلیب گلدوزی شده به چشم می خورد . رومیزی درست به اندازه سوراخ روی دیوار بـود . کشیش رومیزی را خرید و به کلیسا برگشت . حالا دیگر بارش برف آغاز شده بود . زن سالمندی که از جهت رو به روی کشیش می آمد دوان دوان کوشید تا به اتوبوسی که تقریباً در حال حرکت بود برسد ، ولی تلاشش بی فایده بود و اتوبوس راه افتاد . اتوبوس بعـدی 45 دقیقه دیگر می رسید . کشیش به زن پیشنهاد کرد که به جای ایستادن در هوای سـرد به درون کلیسا بیاید و آنجا منتظر شود . زن دعوت کشیش را پذیرفت و به کلیسـا آمـد و روی یکی از نیمکت های تالار نیایش نشست . کشیش رفت نردبان را آورد تا رومیـزی را روی دیوار نصب کند . پس از نصب ، کشیش نگاه رضایت مندانه ای به پرده آویخـتـه شـده کرد ، باورش نمی شد که این قدر زیبا باشد . کشیش متوجه شد که زن به سوی او می آید . زن پرسید : این رومیزی را از کـجا گرفته اید ؟ و بعد گوشه رومیزی را به دقت نگاه کرد . در گوشه آن سه حـرف گلدوزی شده بود . این ها سه حرف نخست نام و نام خانوادگی او بودند . او 35 سال پیش این رومیزی را در کشور اتریش درست کرده بود . وقتی کشیش برای زن شرح داد کـه از کجا رومیزی را خریده است .


نوع مطلب : داستان کوتاه,مطالب,
نوشته شده در یکشنبه 14 شهریور 1389 توسط ehsan | لینك ثابت | نظرت شما ()
داستان 3ایرانی زرنگ

سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم.

 

 

همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بلیط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمریکایی ها که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است.

 

بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز کنند. وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یکی از آمریکایی ها پرسید: چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم.

 

سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند توی یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط ، لطفا !!!

 

نوع مطلب : داستان کوتاه,مطالب,
نوشته شده در یکشنبه 14 شهریور 1389 توسط ehsan | لینك ثابت | نظرت شما ()
داستان کوتاه:کلاس فلسفه

پروفسور فلسفه با بسته سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد و بار سنگین خود را روبروی دانشجویان خود روی میز گذاشت.

وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ از داخل بسته برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.

سپس از شاگردان خود پرسید که، آیا این ظرف پر است؟

و همه دانشجویان موافقت کردند.

سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه...

ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپ های گلف قرار گرفتند؛ سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند.

بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگرپرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: "بله".

بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. "در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!" همه دانشجویان خندیدند.

در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: " حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند – خدایتان، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان ، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها باقی بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود.

اما سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشی نتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده."

داستان کوتاه

»» بقیه را در ادامه مطلب بخوانید ««

داستان کوتاه : سر پیری و معرکه گیری

یک مرد ۸۰ ساله میره پیش دکترش برای چک آپ.

دکتر ازش در مورد وضعیت فعلیش می پرسه و پیرمرد با غرور جواب میده : هیچوقت به این خوبی نبودم.

تازگیا با یه دختر ۲۵ ساله ازدواج کردم و حالا باردار شده و کم کم داره موقع زایمانش میرسه.

نظرت چیه دکتر؟ ...

دکتر چند لحظه فکر میکنه و میگه: خب… بذار یه داستان برات تعریف کنم.

سری پیری

من یه نفر رو می شناسم که شکارچی ماهریه.

اون هیچوقت تابستونا رو برای شکار کردن از دست نمیده.

یه روز که می خواسته بره شکار از بس عجله داشته اشتباهی چترش رو به جای تفنگش بر میداره و میره توی جنگل ... همینطور که میرفته جلو یهو از پشت درختها یه پلنگ وحشی ظاهر میشه و میاد به طرفش.

شکارچی چتر رو می گیره به طرف پلنگ و نشونه می گیره و ….. بنگ! پلنگ کشته میشه و میفته روی زمین!

پیرمرد با حیرت میگه: این امکان نداره! حتما' یه نفر دیگه پلنگ رو با تیر زده!

دکتر یه لبخند میزنه و میگه: دقیقا' منظور منم همین بود!

 

داستان طنز جهنم

در زمان آغا محمد خان قاجار، شخصى از حاکم شهر خود که با صدر اعظم نسبت داشت، نزد صدر اعظم شکایت برد.

 

صدر اعظم دانست حق با شاکى است گفت: اشکالى ندارد، مى توانى به اصفهان بروى.

مرد گفت: اصفهان در اختیار پسر برادر شماست.

 

گفت : پس به شیراز برو.

او گفت : شیراز هم در اختیار خواهر زاده شماست.

 

گفت : پس به تبریز برو.

گفت : آنجا هم در دست نوه شماست.

 

صدر اعظم بلند شد و با عصبانیت فریاد زد: چه مى دانم برو به جهنم.

مرد با خونسردى گفت: متاسفانه آنجا هم مرحوم پدر شما حضور دارند.

 

 

 

نوع مطلب : داستان کوتاه,مطالب,مطالب تاریخی,
نوشته شده در پنجشنبه 4 شهریور 1389 توسط ehsan | لینك ثابت | نظرت شما ()
برچسب ها : داستان طنز جهنم,
من از خواهرم متنفرم(طنز)

من از خواهرم متنفرم

خواهرم دختر فاسدی است !

 

او در کلوب عکس و مشخصات واقعی خودش را میگذارد!

او حتی من را هم نصیحت میکند که رفتارم را عوض کنم و عکس درخت و حیوان نگذارم!

 

با اینکه تازگیها عکس هیلاری داف را گذاشتم اما باز هم راضی نشد و گفت کارم اشتباهه

 

به او گفتم دلیل دارم

اما او گفت من دلایل محکمتری دارم

 

گفتم کسی که به خاطر ظاهرمن بخواهد با من دوست شود خیلی بدبخت است و باید بمیرد!

گفت کسی که ندیده و با چشم بسته صرفآ چون جنس مخالف او هستی زمان زیادی را صرف مخ زنی تو میکند بدبخت تر و نیازمند تراست گرچه لزومآ هم نباید بمیرد!


نوع مطلب : داستان کوتاه,مطالب,
نوشته شده در پنجشنبه 4 شهریور 1389 توسط ehsan | لینك ثابت | نظرت شما ()
صفحات وبلاگ
1 | 2 | « 2
عناوین آخرین مطالب ارسالی
فروشگاه
نام محصول : تی شرت و پیراهن با طراح های سنتی ایرانی و نستعلیق
آریانی اولین تولید کننده تاپ و تی شرت با طرح های ایرانی و نستعلیق که باهمکاری بهترین طراحان ایرانی و اساتید باتیک هند اقدام به تولید محصولات متنوع به روش چاپ کلاسیک بدون بهره گیری از هرگونه ابزار چاپ دیجبتال نموده است.
آریانی البسه به کار رفته در محصولات خود را از کشورهای توسعه یافته نظیر کانادا ، آلمان و... تهیه می نماید همچنین به منظور حمایت از تولید کنندگان داخلی و جلوگیری از خروج ارز تا حد امکان اقدام به تهیه البسه از تولید کنندگان داخلی که دارای کیفیت بالا می باشند نموده است.
توجه: هنگام سفارش کد رنگ Colour no تاپ و تی شرت را که در قسمت پایین تصویر قرار دارد و در صورت داشتن سایزبندی سایز را در هنگام سفارش در قسمت پیام ذکر نمایید
فروشنده: فروشگاه اینترنتی فروش
قیمت: 26,000 تومان

جهت خرید پستی تی شرت و پیراهن با طراح های سنتی ایرانی و نستعلیق اینجا کلیک کنید

نام محصول : تی شرت دخترانه با طرح ایرانی و نستعلیق فروهر
آریانی اولین تولید کننده تاپ و تی شرت با طرح های ایرانی و نستعلیق که باهمکاری بهترین طراحان ایرانی و اساتید باتیک هند اقدام به تولید محصولات متنوع به روش چاپ کلاسیک بدون بهره گیری از هرگونه ابزار چاپ دیجبتال نموده است.
آریانی البسه به کار رفته در محصولات خود را از کشورهای توسعه یافته نظیر کانادا ، آلمان و... تهیه می نماید همچنین به منظور حمایت از تولید کنندگان داخلی و جلوگیری از خروج ارز تا حد امکان اقدام به تهیه البسه از تولید کنندگان داخلی که دارای کیفیت بالا می باشند نموده است.
توجه: هنگام سفارش کد رنگ Colour no تاپ و تی شرت را که در قسمت پایین تصویر قرار دارد و در صورت داشتن سایزبندی سایز را در هنگام سفارش در قسمت پیام ذکر نمایید
فروشنده: فروشگاه اینترنتی فروش
قیمت: 16,000 تومان

جهت خرید پستی تی شرت دخترانه با طرح ایرانی و نستعلیق فروهر اینجا کلیک کنید