تبلیغات
Para2X.co.cc::دانلود, گالری عکس, داستان, اخبار, آموزش

javahermarket

موضوعات مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان وبلاگ
صفحات اضافی
ابر برچسب ها
آمار و امكانات
آخرین بروزرسانی :
تعداد كل مطالب :
تعداد کل نویسندگان :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازید از وبلاگ :
  
تبلیغات
جستجو

پیوندهای روزانه
لینك دوستان
فروشگاه
نام محصول : کرم رومانتیک خانمها- تنگ کننده-ROMANTIK
تنگ کننده-ضد سوزش-ضد خارش-آنتی باکتریال افزایش فوق العاده شهوت این کرم مافوق حرفه ای محصول تایلند و تحت لیسانس بست پرستیژ لیدوکاین موجود در کرم باعث بی حسی موضعی بسیار کم ، تقویت قوای جنسی بالا، همراه با لذت فراوان می شود .
جهت خرید پستی کرم رومانتیک خانمها- تنگ کننده-ROMANTIK اینجا کلیک کنید

داستان کوتاه:کلاس فلسفه

پروفسور فلسفه با بسته سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد و بار سنگین خود را روبروی دانشجویان خود روی میز گذاشت.

وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ از داخل بسته برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.

سپس از شاگردان خود پرسید که، آیا این ظرف پر است؟

و همه دانشجویان موافقت کردند.

سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه...

ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپ های گلف قرار گرفتند؛ سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند.

بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگرپرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: "بله".

بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. "در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!" همه دانشجویان خندیدند.

در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: " حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند – خدایتان، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان ، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها باقی بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود.

اما سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشی نتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده."

داستان کوتاه

»» بقیه را در ادامه مطلب بخوانید ««

داستان کوتاه : سر پیری و معرکه گیری

یک مرد ۸۰ ساله میره پیش دکترش برای چک آپ.

دکتر ازش در مورد وضعیت فعلیش می پرسه و پیرمرد با غرور جواب میده : هیچوقت به این خوبی نبودم.

تازگیا با یه دختر ۲۵ ساله ازدواج کردم و حالا باردار شده و کم کم داره موقع زایمانش میرسه.

نظرت چیه دکتر؟ ...

دکتر چند لحظه فکر میکنه و میگه: خب… بذار یه داستان برات تعریف کنم.

سری پیری

من یه نفر رو می شناسم که شکارچی ماهریه.

اون هیچوقت تابستونا رو برای شکار کردن از دست نمیده.

یه روز که می خواسته بره شکار از بس عجله داشته اشتباهی چترش رو به جای تفنگش بر میداره و میره توی جنگل ... همینطور که میرفته جلو یهو از پشت درختها یه پلنگ وحشی ظاهر میشه و میاد به طرفش.

شکارچی چتر رو می گیره به طرف پلنگ و نشونه می گیره و ….. بنگ! پلنگ کشته میشه و میفته روی زمین!

پیرمرد با حیرت میگه: این امکان نداره! حتما' یه نفر دیگه پلنگ رو با تیر زده!

دکتر یه لبخند میزنه و میگه: دقیقا' منظور منم همین بود!

 

داستان کوتاه : پاره آجر


روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت .

ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان ، یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد . پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد .

مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است . به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند ….

 

پسرک گریان ، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو ، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند .

لکسوز

.:: بقیه را در ادامه مطلب بخونید ::.


نوع مطلب : داستان کوتاه,
نوشته شده در شنبه 23 مرداد 1389 توسط ehsan | لینك ثابت | نظرت شما ()
برچسب ها : داستان کوتاه : پاره آجر,داستان کوتاه,
حکایت جالب : قیامت و ایرانیان

حکایتی از عبید زاکانی

خواب دیدم قیامت شده است.

 

 هرقومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ی ایرانیان.

 

خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده‏اند؟»

 

گفت:....

 

«می‌دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.»

 

خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند...»

 

نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند خود بهتر از هر نگهبانی پایش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم!

نوع مطلب : داستان کوتاه,
نوشته شده در یکشنبه 11 بهمن 1388 توسط ehsan | لینك ثابت | نظرت شما ()
برچسب ها : حکایت جالب : قیامت و ایرانیان,داستان کوتاه,
داستان کوتاه - حكایت سه شپش

یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود.

 

سه تا شپش بودند در ولایت جابلقا که با فلاکت و بدبختی زندگی می‌کردند. یک روز یک جلسه‌ی مشورتی گذاشتند که با هم مشورت کنند، ببینند چطور می‌توانند از این وضعیت خلاص شوند.

 

شپش اول گفت: «همه‌ی بدبختی ما از این است که حوزه‌ی فعالیتمان مشخص نیست. باید از هم جدا شویم، هر کداممان برویم سر وقت یک گروه خاصی.» دو شپش دیگر هم گفتند: «درستش همین است.» بعد تصمیم گرفتند هر کدام حوزه‌ی کارشان را مشخص کنند.

 

شپش اول گفت: «من می‌روم سر وقت ملک التجار چون نسل اندر نسل خاندان ما با بزرگان نشست و برخاست داشته‌اند.»

 

شپش دوم گفت: «من هم می‌روم به خانه‌ی مش حسن بیل زن. اصولا خون آدم ثروتمند به مزاج من سازگار نیست.»

 

شپش سوم گفت: «من هم می‌روم به ولایت غربت پیش فک و فامیل‌های خودم.»

 

باری سه شپش جوانمردانه بر سر و روی هم بوسه زدند و خداحافظی کردند و از هم جدا شدند.

 

داستان کوتاه - پادشاهی كه خوشبخت نبود

در روزگار قدیم، پادشاهی زندگی می کرد که در سرزمین خود همه چیز داشت: جاه و مقام، مال و ثروت، تاج و تخت و همسر و فرزندان. تنها چیزی که نداشت خوشبختی بود و با این که پادشاه کشور بزرگی بود به هیچ وجه احساس خوشبختی نمی کرد.

 

پادشاه یکی از روزها تصمیم گرفت مأموران خود را به گوشه و کنار پایتخت بفرستد تا آدم خوشبختی را بیابند و با پرداخت پول، پیراهنش را برای پادشاه بیاورند تا پادشاه آن را بپوشد و احساس خوشبختی کند.

 

فرستادگان پادشاه همه جا را جستجو کردند و به هرکسی که رسیدند، از او پرسیدند:« آیا تو احساس خوشبختی می کنی؟»

 

جواب آنها « نه» بود، چون هیچ احساس خوشبختی نمی کرد.

نزدیک غروب وقتی مأموران به کاخ بر می گشتند، پیرمرد هیزم شکنی را دیدند که داشت غروب آفتاب را تماشا می کرد و لبخند می زد.

 

مأموران جلو رفتند و گفتند:« پیرمرد، تو که لبخند می زنی، آیا آدم خوشبختی هستی؟»

پیرمرد با هیجان و شعف گفت: « البته که من آدم خوشبختی هستم.»

فرستادگان پادشاه به او گفتند: « پس با ما بیا تا تو را به کاخ پادشاه ببریم.»

پیرمرد بلند شد و همراه آنها به راه افتاد. وقتی به کاخ رسیدند، پیرمرد بیرون در منتظر ماند تا پادشاه به او اجازه ورود بدهد.

 

فرستادگان پادشاه داخل کاخ رفتند و ماجرا را برایش بازگو کردند.

پادشاه از این که بالاخره آدم خوشبختی پیدا شده تا او بتواند پیراهنش را بپوشد، بسیار خوشحال شد. پس رو به مأموران کرد و گفت:« چرا معطل هستید؟ زود بروید و پیراهن آن پیرمرد را بیاورید تا برتن کنم.»

 

مأموران قدری سکوت کردند و بعد گفتند: « قربان، آخر این پیرمرد هیزم شکن آن قدر فقیر است که پیراهنی برتن ندارد!! »

نوع مطلب : داستان کوتاه,مطالب,
نوشته شده در پنجشنبه 16 مهر 1388 توسط ehsan | لینك ثابت | نظرت شما ()
برچسب ها : داستان کوتاه,
داستان کوتاه - چه كشكی، چه پشمی

چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید.

از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد كه ناگهان گردباد سختی در گرفت،

خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه ای را كه چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد.

دید نزدیك است كه بیفتد و دست و پایش بشكند.

در حال مستاصل شد...

از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت:

ای امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم.

قدری باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا كرده و خود را محكم گرفت.

گفت: ای امام زاده خدا راضی نمی شود كه زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی.

نصف گله را به تو می دهم و نصفی هم برای خودم...

قدری پایین تر آمد.

وقتی كه نزدیك تنه درخت رسید گفت:

ای امام زاده نصف گله را چطور نگهداری می كنی؟

آنهار ا خودم نگهداری می كنم در عوض كشك و پشم نصف گله را به تو می دهم.

وقتی كمی پایین تر آمد گفت: بالاخره چوپان هم كه بی مزد نمی شود كشكش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.

وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت: مرد حسابی چه كشكی چه پشمی؟

ما از هول خودمان یك غلطی كردیم غلط زیادی كه جریمه ندارد.

 

كتاب كوچه احمد شاملو

 

نوع مطلب : داستان کوتاه,مطالب,
نوشته شده در پنجشنبه 16 مهر 1388 توسط ehsan | لینك ثابت | نظرت شما ()
برچسب ها : داستان کوتاه,
عناوین آخرین مطالب ارسالی
فروشگاه
نام محصول : تی شرت و پیراهن با طراح های سنتی ایرانی و نستعلیق
آریانی اولین تولید کننده تاپ و تی شرت با طرح های ایرانی و نستعلیق که باهمکاری بهترین طراحان ایرانی و اساتید باتیک هند اقدام به تولید محصولات متنوع به روش چاپ کلاسیک بدون بهره گیری از هرگونه ابزار چاپ دیجبتال نموده است.
آریانی البسه به کار رفته در محصولات خود را از کشورهای توسعه یافته نظیر کانادا ، آلمان و... تهیه می نماید همچنین به منظور حمایت از تولید کنندگان داخلی و جلوگیری از خروج ارز تا حد امکان اقدام به تهیه البسه از تولید کنندگان داخلی که دارای کیفیت بالا می باشند نموده است.
توجه: هنگام سفارش کد رنگ Colour no تاپ و تی شرت را که در قسمت پایین تصویر قرار دارد و در صورت داشتن سایزبندی سایز را در هنگام سفارش در قسمت پیام ذکر نمایید
فروشنده: فروشگاه اینترنتی فروش
قیمت: 26,000 تومان

جهت خرید پستی تی شرت و پیراهن با طراح های سنتی ایرانی و نستعلیق اینجا کلیک کنید

نام محصول : تی شرت دخترانه با طرح ایرانی و نستعلیق فروهر
آریانی اولین تولید کننده تاپ و تی شرت با طرح های ایرانی و نستعلیق که باهمکاری بهترین طراحان ایرانی و اساتید باتیک هند اقدام به تولید محصولات متنوع به روش چاپ کلاسیک بدون بهره گیری از هرگونه ابزار چاپ دیجبتال نموده است.
آریانی البسه به کار رفته در محصولات خود را از کشورهای توسعه یافته نظیر کانادا ، آلمان و... تهیه می نماید همچنین به منظور حمایت از تولید کنندگان داخلی و جلوگیری از خروج ارز تا حد امکان اقدام به تهیه البسه از تولید کنندگان داخلی که دارای کیفیت بالا می باشند نموده است.
توجه: هنگام سفارش کد رنگ Colour no تاپ و تی شرت را که در قسمت پایین تصویر قرار دارد و در صورت داشتن سایزبندی سایز را در هنگام سفارش در قسمت پیام ذکر نمایید
فروشنده: فروشگاه اینترنتی فروش
قیمت: 16,000 تومان

جهت خرید پستی تی شرت دخترانه با طرح ایرانی و نستعلیق فروهر اینجا کلیک کنید